ن و القلم و ما یسطرون...
|
کنسرت استاد محمدرضا شجريان در حالي از پريشب در تالار بزرگ وزارت کشور آغاز شد که حواشي فراوان اين کنسرت ، آن را به يکي از پرخبرترين رويدادهاي هنري سال تبديل کرد (مگر آن که استاد تا پايان سال کنسرت ديگري برگزار کند و حواشي ديگري هم به وجود آيد).
|
بوته خارها كاه گلهاي بام را شكافته و جا به جا بيرون زده بودند.يك چشم حسن به جلوي پايش بود و بوته هاي خار را با پا كنار مي زد و چشم ديگرش به تكه آهن قر و دبه اي كه به سر يك ميله ي كج و كوله وصل شده بود .
ميله را فرو كرده بودند توي يك تين روغن قو كه از بس باد و باران خورده بود قويش شده بود كلاغ.
ميله را گرفت توي دستش و قد بلندي كرد تا تكه آهن را از ميله جدا كند. يكي دو باري هم پايش سرخورد و از زير پايش يك مشت خاك و خل پخش شد توي حياط.
صداي بي بي آمد كه: حسن آقا ننه نيفتي گلم درست نمي شه بيا پايين.
تكه آهن را بالاخره از سرميله جدا كرد و آنتن چيني نونوارش را به سرميله پيچ كرد. آنتن چيني را ازمزد انار كني امسالش خريده بود اما آنقدر ها كه بي بي فكر مي كرد گران نبود.
نگاهي كرد به جهت آنتنهاي خانه هاي ديگر كه همگي به سمتي چرخيده بودند. روي پشت بامهاي ده جنگلي از درختهاي فلزي بد قواره روييده بود.
جهت را كه پيدا كرد ؛ دادزد:بي بي بزن كانال سه.
اگر حوصله دارید کامل بخوانید بقیه مطلب را کلیک کنید
دريا شلاقشُ تاب مي ده و باز
تن لخت خاكُ رد رد مي كنه
خاطر دريا عزيز ِ مثل تو
ولي در حق زمين بد مي كنه
دلش از عالم و آدماش پره
مي زنه مشتش ُ رو تن زمين
تا افق خشم و شكوهه پيش روم
خطبه ي بلند موجا و...همين!
سنگاي گرد جلوش صف كشيدن
تا كه دريا يه كمي آروم بشه
طفلكي ها همه شون آب شدن
خشم دريا بعيده تموم بشه
من نه سنگم نه زمين ماسه اي
كه بكوبن به سرم دم نزنم
سرمُ بندازم و موجا برن
عالم و آدم ُ بر هم نزنم
تو اگه دريا باشي پر از غرور
فك نكن خونه ي ماسه اي منم
من مث صخره ي كوهستانم
سرم ُ به خشم موجا مي زنم
خلق چرخيدند، چرخيدند تا كامل شدند
آب و گل بودند تا ديروز، جان و دل شدند
خلق چونان قطره هاى گيج چرخى مى زدند
تا كه رحمت اذن داد و بر زمين نازل شدند
بر زمين نازل شدند و خاك جانى تازه يافت
آسمانها غرق در عطر گلاب و هل شدند
عنصرى بى خاصيت بودند خيل شاعران
آسمان و خاك را ديدند تا بيدل شدند
عارفان در محضر او عاشقى آموختند
فيلسوفان در حريم حضرتش عاقل شدند
جام را پركن صفاى خاطر آن خوشدلان
سعى كردند و زهر چه غير از او زائل شدند
خلق تا از زمزم معنا لبى تر كرده اند
قطره اى خورده نخورده مست لايعقل شدند
خلق برگشتند نزد همسر و فرزندشان
جان و دل بودند تا ديروز، آب و گل شدند!
* گاه کار انسان در دید مردمان بهشتی است حال آنکه در حقیقت جهنمی است و گاه کار انسان در دید دیگران جهنمی است حال آنکه به حقیقت بهشتی است
* خداوند دو صفت را دوست می داد: بخشش و بخشایش و دو صفت را دشمن می دارد: بدخویی و بخل
* اگر روزی بر من بگذرد که در آن چیزی نیاموزم که به خدا نزدیک ترم کند آفتاب آن روز بر من مبارک مباد!
* دربخشایش میان فرزندان برابری را رعایت کنید. من اگر قرار باشد فرزندی را برتر شمارم دختران را برتر می شمارم.
*می دانی از همه ی مردمان بدتر کیست؟ آنکه تنها بخورد و تنها سفر کند و برده اش را بزند
می دانی چه کسی از او بدتر است؟کسی که از شرش بهراسند و امیدی به خیرش نبندند
می دانی از او بدتر کیست؟کسی که آخرتش را به دنیا بفروشد
می دانی از او بدترکیست؟کسی که بهره ی دنیایی از دین ببرد
* از کبر بپرهیزید که شیطان از سر کبر آدم را سجده نکرد و از حرص دوری کنید که ادم از روی حرص میوه ی ممنوعه را خورد و حسدنورزید که حسد باعث شد قابیل خون برادرش را بریزد
*خدا مرا نفرستاده تا اشکال بگیرم و اشکال بتراشم بلکه فرستاده تا بیاموزم و آسان بگیرم
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...
فرشته ها کمتر نباشد بال میخواست تا پرواز را تجربه کند.
کمی گِل برداشت. آرام و بیصدا. نمی خواست مرد بیدار شود از خواب.
بال ظریف همیشه پشتیبان مرد می بود اگر مرد می توانست پرواز را
با آن بیاموزد.
مرد بیدار شد .بالها پشت سرش قایم شده بودند از شرم.
مرد هیچوقت بالها را ندید. بال سپید حریر به انتظار نشسته بود.
هنگام خطر بال می خواست مرد را پرواز دهد اما مرد اعتنا نکرد .
بال تقلا کرد و با آنهمه کشمکش و تقلا شکست...
به همین سادگی زن شکسته شد و پیر اهن حریر پاره اش هنوز که
هنوزمرد را بیاد نا مهربانی اش نمی اندازد.
بالهایت شکسته است؟ بیا... پرواز را به تو خواهم آموخت.
"گياه"
گياه قشنگي است
كه تنها دوبار روييده
قارچ هسته اي
